باسر انگشتان لرزان میتویسم نامه ای تا بخوانی قصه پرغصه دیوانه ای
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

                                                    بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب امدی؟

                                                    سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟

عمر مارا محلت امروز و فردای تو نیست

                                                    من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

نازنیا ما به ناز تو جوانی داده ایم

                                                   دیگر اکنون با جوانان ناز کن باما چرا؟

اسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

                                                  در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر

                                                 این سفر راه قیامت میروی حالا چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 7:48  توسط saghar | 
 
تاریخ تولدت مهم نیست، تاریخ "تبلورت" مهمه...!


اهل کجا بودنت مهم نیست ،"اهل و بجا" بودنت مهمه...!


منطقه زندگیت مهم نیست،"منطق زندگیت" مهمه...!


و گذشته زندگیت مهم نیست ، امروزت مهمه که چه گذشته ای واسه فردات میسازی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:28  توسط saghar | 

خداوند موجودی از گل افرید,روح خود را در او دمید و انسان نامیدش تا عشق را در عالم حاکم کند وشیطان متمرد عهد و پیمان بست تا او را به وادی نیستی و ذلالت فرو نشاند.موجودی که مقرر شده بود تمام فرشتگان اسمان به درگاهش سجده کنند و او را ارج نهند به وسوسه ای از در گاه قرب الهی رانده و وجودش جایگاهی شد از نیرویی که میتوانست اورا به اوج عزت نشاند یا به ذلت راهنمایی کند و چه اسان انسان روح ملکوتی اش را از یاد برد وسجده به اراده شیطان نهاد.شیطانی از جنس وسوسه های نفسانی تا عنان اختیار اورا در دست گیرد و به هر سو که میخواهد رهنمون باشد.عشق اغازگر خلقت بئد وزچون به خیانت الوده شد نامدی ها و نامرادی ها جای خودرا به تمام نیکیها داد.این قصه از ادم و حوا اغاز شد و به دنبال ان عشق مشترک هابیل و قابیل وقتل هابیل به دست قابیل رقم خورد و تا به امروز ادامه یافت...این بار نیز قصه از عشق شروع شد و نه از جنس عشق های اسمانی که خالق بر ضمیر مخلوقاتش ودیعه نهاد بلکه عشقی از جنس خاک در وجود انسانهیی از نسل هابیل و قابیل.گرچه هزاران سال از قصه هابیل و قابیل میگذرد اما هنوز هستند ادم هایی که مثل انها فک
برچسب‌ها: عاشقانہ, دلتنگی, تنھایی, قانون ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:19  توسط saghar | 
تو کلاس درس خدا ؛ اونی که ناله میکنه رد میشه،

اونیکه صبر میکنه قبول میشه،


اما اونیکه شکر میکنه شاگرد ممتاز میشه !


بیا این هفته شاگرد ممتاز باشیم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:18  توسط saghar | 
گفتم خدایا سئوالی دارم
گفت: بپرس

پرسیدم چرا وقتی شادم همه با من میخندند ولی

وقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید؟!

جواب داد:

شادی را برای جمع کردن دوست آفریده ام ولی

غم را برای انتخاب بهترین دوست
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:15  توسط saghar | 

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…

ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…

اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…

ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…

اولاش نمی خواستیم بدونیم…

با خودمون می گفتیم…

عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…

بچه می خوایم چی کار؟…

در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت…

اگه مشکل از من باشه …

تو چی کار می کنی؟…

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…

خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟ گفت:من؟

گفتم:آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟…

فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد

خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم… نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید…

اگه واقعا عیب از من بود چی؟…

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…

هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…

بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…

اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید…

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیست…

بالاخره اون روز رسید…

علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم…

دستام مثل بید می لرزید…

داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…

اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…

اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود…

یا از خوشحالی…

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد…

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…

بهش گفتم:علی… تو چته؟ چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت: من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…

من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود… چشام پراشک… گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی… پس چی شد؟

گفت:آره گفتم… اما اشتباه کردم… الان می بینم نمی تونم… نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم… پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم… تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم…

یا زن بگیرم… نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم… بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست… نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم…

حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم

لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…

برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…

چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…
دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم…

وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…

باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:0  توسط saghar | 
در عمق گرمای چشمانت دریایی از صداقت،کوھی از مردانگی و آسمانی سرشار از عشق میبینم. وقتی حضورت معنای زندگیم شد آموختم چگونہ عاشق باشم آموختم بی تو زندگی نا ممکنی است آموختم عشق تو تنھا عشق ماندگار در این جھان است مادرم پیشاپیش روزت مبارک
برچسب‌ها: روز مادر, عاشقانہ, عشقم
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 23:50  توسط saghar | 
هیچ بارانی رد پای خوبان رو از کوچه خاطرمان نخواهد شست

اخرش یه خاطره ی خوب ازشون یادمون میمونه هیچوقت یادمون نمیره...یه کمک...یه راهنمایی یا حتی یه عشق که به ما هدیه میدن

باران رحمت الهی شهرمان را شست...

کاش بدی ها رو میشست...کاش نفرت رو میشست...کاش بی وفایی رو میشست...خیانت...سختی...

ای کاش قلبهایمان را هم میشست و بهاری میکرد...

قلب هایمان را میشست تا زیبا شوند...عاشق شوند...مهربان و لطیف مانند بهار

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 17:49  توسط saghar | 
یک نفر ھمره باد... آن یکی ھمسفر شعر و شمیم... یک نفر خستہ از این دغدغہ ھا... آن یکی منتظر بوی نسیم... ھمہ ھستیم در این شھر شلوغ... این کفایت کہ ھمہ یاد ھمیم...
برچسب‌ها: یک نفر, بوی نسیم, عاشقانه
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 23:11  توسط saghar | 
برھنہ میایم...

برھنہ میریم...

بااین ھمہ عریانی

ھنوز قلب ھا پیدا نیستن


برچسب‌ها: برھنگی, عاشقانہ, دل نوشتہ, دل تنگی
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 0:43  توسط saghar | 
تنھا گرگ ھا نیستن کہ لباس میش میپوشن...

گاھی پرستوھاھم لباس مرغ عشق میپوشن...

 عاشق کہ شدی ترکت میکنن


برچسب‌ها: عشق, پرستوھا, عشق پرستوھا, گرگی در لباس میش, عشق دروغین
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 0:37  توسط saghar | 
زندگی را دوست دارم...

وقتی تو کنارم باشی...

زندگی را دوست دارم...

 وقتی تو با من مھربان باشی...

زندگی را دوست دارم...

وقتی تنھا بہ من فکر کنی...

زندگی را دوست دارم... 

وقتی قلب تو فقط برای من بتپه...

زندگی را دوست دارم...

وقتی مال من باشی...

اما...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 19:44  توسط saghar | 

یخ ها وقتی عاشق میشن, از عشق هم اب میشن تا شاید وسط رودخانه بهم برسن...

تقدیم به اونایی که دوستشون داریم اما ازمون دورن

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 1:25  توسط saghar | 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو
.
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه
موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه
.
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد
.
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 1:16  توسط saghar | 

عشق چیست؟

عشق لحظات خوش در کنار معشوقه...

عشق تپش تند قلبته وقته معشوقتو میبینی...

عشق ارزوی شنیدن جمله "دوستت دارم" یا "عاشقتم" از معشوقه...

عشق شکست بزرگیه که تو متحمل اون میشی...

عشق مرگ غرور تو و تولد غرور معشوقته...

عشق پروبال دادن به معشوق وبی تو پریدنه...

عشق...

اگه واقعا عشق اینه چرا همه میگن بهترن و پاکترین احساسه؟؟؟


برچسب‌ها: عشق, پاکترین احساس, بهترین احساس
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 1:10  توسط saghar | 

میخوام از احساس گنگ خودم برات بنویسم...احساسی که چند سالی است درگیرش هستم;به راستی این احساس سراسر قلبم رافرا گرفته و دنیایم را پر کرده...

رک میگویم ادم احساسی و ضعیفی نیستم اما در مقابل این احساس به زانو درامده ام و دیگر از خود اختیاری ندارم...حس عجیبی است نه؟این احساسم با بودن در کنار تو نشات میگیرد و انگار وجودتو این حس را در من ایجاد میکند..

وقتی این حس را به بهترین دوستم که تقریبا نه سالی است که باهم دوستیم در میان گذاشتم نام این احساس پاک و اسمانی را به من گفت تعجب کردم...باورم نمیشد که در این دوران نوجوانی گرفتار عشق اسمانی شده ام...

اون روز حرف نفس رو مسخره کردم اما شب که بهش فکر کردم فهمیدم راست میگه شاید واقعا عاشق شدم...اما نمیدونم چرا گاهی وقتا به راحتی فراموشت میکنم یاازت میگذرم ولی بازهم گنگم,در احساسی عشق مانند

!خدایا یعنی واقعا عشق اینگونه است که عاشق از فراق معشوق به مثال شمعی بی قرار میسوزد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 1:12  توسط saghar | 

افلاطون میگه:

اگه کسی رو که نمیتونی فراموش کنی بدون هرگز از یادش نرفتی

اما اون دروغ میگه...چون من تورو هرگز فراموش نکردم اما تو اصلا منو یادته؟یادته؟نه یادت نیست برای همین میگم افلاطون دروغ می گه اخه نمیدونه

 تو نسلای بعدی کسایی هستن که فراموش میکنن اما فراموش نمیشن...

مثل تو...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 17:55  توسط saghar | 

خیال میکردم عشق عروسکی است و میتوان باان بازی کرد...

خیال میکردم عشق ماهی است و میتوان باان شنا کرد...

خیال میکردم عشق انسان است و میتوان باان صحبت کرد...

اما...

نمیدونستم خود بازیچه ای هستم در دست عشق...

اما...

نمیدونستم ماهی ها با خودی شنا میکنن نه غریبه...

اما...

نمیدونستم عشق من هم صحبت دیگه ای داره که جاشو به هیچ کس نمیده...

حتی من که عاشقانه میخوامش..

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 17:53  توسط saghar | 

درود بر کسانی که از پاکیشان دوستی آغاز میشود....

درود بر کسانی که از صداقتشان دوستی ادامه میابد...

درود بر کسانی که از وفایشان دوستی پایانی ندارد...

درود بر کسانی که این افرادو میشناسن...

درود بر کسانی که با این افراد دوست هستند...

درود بر کسانی که از وجود این افراد بهره مندند...

و درود بر کسانی که این افرادو پرورش میدهند...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 17:52  توسط saghar | 

سلام بر اولین عشق آسمانی ام...

سلام بر اولین مرد زندگانی ام...

عشق من...

سالهاست که ما را به این شهر کوچک اورده ای و خود در زادگاهمان به کار و تحصیل مشغولی...

سالهاست دیدارهای ما به ماهی یک هفته یا کمتر رسیده...

سالهاست که هر دوازده ماه سال را با دلتنگی سپری میکنیم...

چند سالی است که مارا به وصال امید میدهی...

چند سالی است که امید به زندگی با یکدیگر را میدهی...

اما...

اینن وصال کی میرسد؟

این دیدارهای کوتاه کی به بلندی می رسند؟

این دلتنگی ها کی به پایان میرسند؟

با این وجود;تمام وجودم را فرا میخوانم تا فریاد زنم این را:

پدر عزیزم دوستت دارم...

سالروز پیوندتان جاودان

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 23:40  توسط saghar | 

دوستت دارم

ای فرشته مهر...

دوستت دارم

ای فرشته زندگانی...

دوستت دارم

ای نامی ترین

ای بهترین زندگی من...

دوستت دارم

یادم می اید زمانی را که کودکی بیش نبودم;جه شبهایی را تا سپیده دم بر بالین من بیدار بودی تا از من که ان زمان بیمار بودم مراقبت کنی...

چه شبهایی که با صدای گریه ام در نیمه های شب بیدار میشدی درحالیکه ساعتی بیشتر نبود که به خواب رفته بودی...

یادم میاید زمانی را که کودکی بیش نبودم و اتش سوزاندم;چگونه گریه میکردی....

یادم میاید زمانی را که شیشه لیوان دستم رابرید و تو با دیدن خون من از هوش رفتی...

این از بیمعرفتی من است که میخواهم فرشته ای چون تورا برای ابدیت ترک کنم...

نمیدانم میگذاری یا نه ؟

میگذاری ترکت کنم؟

مهم نیست...مهم الان است که باهم باشیم و از لحظاتمان استفاده کنیم

نمیدانم میدانی یا نه اما من با تمام وجود فریاد میزنم:

مادرم دوستت دارم

سالروز پیونتان جاودانی

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 22:46  توسط saghar | 
سلاااااااااااااام به دوستایی ک میان به این وب و نظر میدن

من اومدم و به همتون سر زدم عااااااااااالی بودین اماااااا متاسفانه من نمیتونم نظر بدم...چون  باگوشی میرم سخته.....

دوستوووووون دارم................مرسی و عذرخواهیییییییییییییی

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 19:28  توسط saghar | 
ترجیح میدهم حقیقتی مرا ازار دهد تا دروغی ارامم کند

بچه ها نظر شما چیه؟

دوست دارید با دروغ اروم شید یا با حقیقت ناراحت؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 19:22  توسط saghar | 
آرامش چیست؟

نگاه به گذشته و شکر خدا

نگاه به آینده و اعتماد به خدا

نگاه به اطراف و جستوجوی خدا

نگاه به درون و دیدن خدا

لحظه هایت سرششار از بوی خدا

"از ..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 1:46  توسط saghar | 
سلاااااااااااااااااااااااااااااام.خوفین؟چه خفرااااااااااااااا؟

عید و تعطیلیا بتون خوش میگذره؟ازادی چی؟لذت دنبا رو ببرین که چند روز دیگه خوشیا تموم میشه و دوباره درس و مدرسه و...

بگذریم سال نو مبارک...ایشاا... سال خوبی باشه توام با سربلندی و موفقیت...

من ازتون عذر میخوام که یه مدت نبودم اخه رفته بودم عشق و حال،صفاسیتی...مسافرت و ...دیگه خودتون میدونید چه قدر سر ادم شلوغ میشه...

وقتی لبخند به دنبال جایی برای نشستن است ارزو دارم در ان نزدیکی تو باشی

"از ..."

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 1:44  توسط saghar | 
سلام دوست جونای خودم.......

هفته دیگه عیده.شب قبلشم شب عشق و حاله میدونید که چاااااااااااااااااااااااااااارشنبه سوریههههههه.....جای منو بچه های شاهین شهر خالی کنن که امسال پیششون نیستم اما هرجا باشم به یادشونم....

دوستایی که

هم خوب بودن هم بد

لحظه هایی که

هم خوب بودن هم بد...

بچه ها سر سفره ۷ سین مارو هم دعا کنید

گلا عذر میخوام که تا ۶ فروردین نمیام بسرم...دوستون  دارم

ماروهم دعا کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 8:16  توسط saghar | 

ای کاش...

بودی

ای کاش...

مال من بودی

ای کاش...

مال من میشدی

ای کاش...

کنارم بودی

ای کاش...

عاشقم بودی

ای کاش...

به من فکر میکردی

ای کاش...

به من توجه میکردی

ای کاش...

دست من تو دستت بود

ای کاش...

قلبت واسه من میتپید

ای کاش...

با دیدن من هیجان زده می شدی

ای کاش...

درسته ای کاش... چون ارزوهای منن نه زندگی من...

چون...

نیست...

چون...

مال من نیست

چون...

کنارم نیست

چون...

عاشق کس دیگه ایه

چون...

به کس دیگه ای فکر میکنه

چون...

قلبش مال کس دیگه ایه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 18:28  توسط saghar | 

عشق من...

باران نیست که گاه میاید و گاه نمیاید...

عشق من...

درروغ نیست که فریبش را بخوری...

عشق من...

فریب نیست که به خیانت الوده شود...

عشق من...

هواست...ساکت است...

عشق من...

واقعی است...فریبت نمیدهد...

عشق من...

ارام است و بیصدا.... اما همیشه کنار توست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 14:37  توسط saghar | 

خدایا!

امروز را مهمانم باش!به صرف یک فنجان قهوه ی تلخ!

وقتش رسیده طعم دنیایت را بچشی...

طعم بی وفایی...

طعم خیانت...

طعم دروغ...

طعم تلخ مرگ...

خدایا!

امروز را مهمانم باش!به صرف یک فنجان آبمیوه شیرین!

وقتش رسیده طعم دنیایت را بچشی...

طعم عشق..

طعم دوستی...

طعم محبت...

طعم شیرین زندگی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 14:33  توسط saghar | 
خیلی سخته...

ادم عاشق باشه ولی عشقش بهش بگه اجی و تو اونو داداش صدا کنی...

خیلی سخته...

تو تمام حرفاتو خلاصه کنی تو چشمات و از اون توقع داشته باشی حرفاتو بتونه ترجمه کنه غافل از اینکه اون حرفا رو تو چشمات نمیبینه...

خیلی سخته...

 وقتی به خودت بیای ببینی دست اون تو دست کس دیگه ایه...قلبش واسه کس دیگه ای میتپه...

خیلی سخته...

تو اونو بخوای و اون تورو نخواد

 خیلی سخته نه....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 21:12  توسط saghar | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
فلک در دفتر عشقم قلم زد/
چه اوقات خوشی داشتم بهم زد/
ای فلک چرخت نگردد/
که چرخت ارزوهایم را بهم زد/

سلام من ساغرم...
نویسنده این وبلاگ،امیدوارم ازش خوشتون بیاد

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
برچسب‌ها
عاشقانہ (3)
عشق (2)
دل تنگی (1)
روز مادر (1)
عشقم (1)
عشق دروغین (1)
یک نفر (1)
بوی نسیم (1)
گرگی در لباس میش (1)
قانون ایران (1)
بهترین احساس (1)
پاکترین احساس (1)
پرستوھا (1)
عشق پرستوھا (1)
برھنگی (1)
دل نوشتہ (1)
تنھایی (1)
عاشقانه (1)
دلتنگی (1)
پیوندها
just snsd
sms
نفس
درد دل
غمکده شبگرد عاشق
محمدرضا
محمد
شعرهای عاشقانه
شیدا
طراحی سایت و ثبت دامنہ
علی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM